
آن شب دریا عصبانی بود. موجها از قدش بلندتر بودند و باد چیزی را در گوشش فریاد میزد که آن را نمیفهمید. خواست شنا کند. دید شنا کردن بلد نیست. انگار اصلاً هیچچیز بلد نیست. کسی شبانه وارد مغزش شده و همه کشوها را خالی کرده بود. فقط دست و پا میزد. مثل...
Loading summary