
Hosted by sokoot · EN

داستان گراز در صفحهی اینستاگرام کلاسیک رادیو سینما منتشر شده است.

سناریو در تاریخ ۲۱ مهرماه ۱۴۰۱ ضبط و پخش شده است.

از میان همه رفتنها و تنها شدنها که از زندگی آدم کابوس میسازند، مهیبترین کابوس زندگی حسون را یک برق که بیموقع گذاشت رفت درست کرد. شرکت هالوفارم اعلام ورشکستی کرد، گفت کارگرهایش بیایند جای طلب یک چیزایی بردارند ببرند. در حالیکه حسون کنار سه تا خواهرهایش و ننهاش منتظر بود پدرش با یک وسپا یا جاروبرقی یا دو تا طاقهی فرش دست دوم از در بیرون بیاید، ممد بادگیر آمد تا فقط یک دستگاه ویدیو رو کولش است، یک سونی تیسِوِن! ننهاش توی سه هفته از غم بیعرضگی شوهر پیر شد، ممد خودش یک هفته حرف نزد، چیزی هم نخورد، پا هم از خانه در نگذاشت. همه جا حرفش بود و نقل بیعرضگیش. روز هشتم به صرافت افتاد که حداقل بزند تو برق و روشنش کند، فیلمها را یکی یکی گذاشت، حسون زانو به زانوش بود و هر سیگاری که پدرش خاموش میکرد دلداریش میداد...اطلاعات اپیزود به ترتیب ورود:موسیقی Mohammad Darabifar - To Bemanموسیقی Mohammad Darabifar - Zire Noore Maah

میتوانید از اینجا نسخهی تصویری را مشاهده نمایید.

نسخه تصویری را میتوانید از اینجا مشاهده کنید.

نسخه تصویری این گفتگو را اینجا می توانید مشاهده نمایید.

نسخه تصویری این گفتگو را میتوانید از اینجا مشاهده نمایید.این برنامه در تاریخ 14 دیماه 99 پخش شده است.

فقط پنج روز

نام داستان: فتواهای عاطفینویسنده و خوانش: احسان عبدی پورشاعر: غیاث المدهونمترجم اشعار: مریم حیدریتنظیم: مهدی ستودهیک برادریم که هیچوقت ندیدمش، غیاث است. مثل کلکتور تمبر یا اسکناس، برادر خواهرهایی دارم که از پدر مادرهایی در چهارگوشهی جهان پا گرفتهایم. رییس جمهورهای جدایی داریم، پرچمهای جدایی، رنگ چشمهای جدایی، کلمات نزدیک به همیم... ما از روی دی اِن ای کلمات، به یک رحم مشترک میرسیم. برادرم است هر چند نطفهی یک مرد آواره ی فلسطینی و یک دختر کمروی سوری باشد، منعقد شده در نوامبر 1978 پشت فنسهای اردوگاه مهاجران در دمشق. لازم نیست مخارج حروفش از ته حلق جنوب ایران در بیاد تا کُکام باشد، از همان سوریهی دوری که بود، همین سوئد تلخی که هست، دستهام به بغل کردنش میرسند. اگر در یک تقدیر دیگری، در یک انقلاب شکست خورده و بیسرانجام دیگری، من از سرزمینم آواره شده بودم و یک جای دنیا بِلاتکلیف بودم، نالههایی که از حنجرهام بیرون میآمد همین شکلی میبود. اینطور که غیاثالمدهون نوشته است. یک جا لای یک مصاحبهای گفته است: جنگ در کشورم صبحانهام شده و صلح در استکهلم شام من است. من اینطور پارادوکسیاَم!بعد کم کم شعر میشود و ادامه میدهد:بسیار غمگینمشهری که در آن ساکنم، اصلا شکل شهری که در من ساکن است نیست.من، پناهندهی فلسطینی- سوری- سوئدی، شلوار جین مارک لیوایز پام میکنم که ابتکار مهاجریست یهودی، اهل آلمان در سان فرانسیسکو و دوربینم را پر از عکس میکنم چنانکه زن کشاورزِ روس سطل میگذارد زیر گاوش و از شیر پُرَش میکند؛ سرم را به نشانهی تصدیق تکان میدهم مثل کسی که درس را فهمیده است، درس جنگ را. من، فلسطینی پخش و پلا بر چند قتل عامم. لخت و سلیت ایستادهام اینجا و زور میزنم شعرم را بکشم روی تنم بلکه زخمهام را بپوشاند.اطلاعات اپیزود به ترتیب ورود:موسیقی Always - Feat Alistair Sungموسیقی Lena Chamamyan - in love Damascusموسیقی Baghdad - Ilham Al Madfaiموسیقی Always - Feat Alistair Sungموسیقی Olafur Arnalds - What Was Meant To Beموسیقی Arash Ghomeishi - Midnight Thoughtsموسیقی Jurrivh - Last Wordsموسیقی Lena Chamamyan - in love Damascusموسیقی Hammock - Now And Not Yetموسیقی Floating In Space - Planetaryموسیقی Carter Burwell - A War on Our Handsموسیقی رامى عصام - يا مجلس يابن الحرام

این گفتوگو در تاریخ 22 آذرماه 99 در برنامه کتابباز صورت گرفته است.