

محو میباید نه نحو اینجا بدانگر تو محوی بیخطر در آب رانآب دریا مرده را بر سر نهدور بود زنده ز دریا کی رهدچون بمردی تو ز اوصاف بشربحرِ اسرارت نهد بر فرق سر محو در اصطلاح صوفیه زایل کردن وجود خود و مستغرق شدن در ذات حق است. محو در نظریه کلونینگر شهود است که زنده و نادوسوگراست تصویری زنده از تجارب زندگی شخصی در زمینه مکانی و زمانی طبیعی آنها همچون خاصیت موج بودن نور. در صورتیکه استنتاج نحو است. حافظه معنایی باعث تقلیل زندگی به مفاهیم انتزاعی و واقعیتهای کلی میشود که بیجان است و دوسوگرا مثل خاصیت ذره نور!

از پی تقلید و معقولات نقلپا نهاده بر سر این پیر عقلپیرخر نه جمله گشته پیر خراز ریای چشم و گوش همدگر برای فیلسوفان مثبتنگر، امکان پالایش شهود وجود دارد بهطوری که شهودی بیواسطه از آنچه هست، داشته باشند. مفهوم گوشسپردن به روان شیوهای برای توصیف تقدم شهود بر فهم و «بصیرت» است. فرآیند رشد خودآگاهی به پالایش شهود منطقی با آگاهی ذهن از خود نیاز دارد. امرسون معتقد بود که میتوان کیفیت بیواسطۀ زندگی را در زبان بیان کرد تا دیگران بتوانند زندگی مشابه را با حواس شهودی خود تجربه کنند. «ما امیدواریم که بتوانیم افکار و احساسات را چنان ترسیم کنیم که سرزندهبودن زندگی را افاضه کند». کلمات زنده توان تحریک خودآگاهی را دارند، یعنی تصویری زنده از تجارب زندگی شخصی در زمینۀ مکانی و زمانی طبیعی آنها. در مقابل، حافظۀ معنایی باعث تقلیل زندگی به مفاهیم انتزاعی و واقعیتهای کلی میشود که بیجان هستند. این احساس که طبیعت و کلمات زنده هستند، اغلب به عنوان همهخدایی توصیف میشود. مطابق جهانبینی استعلاگرایان، همۀ چیزهای طبیعت مشحون از ویژگیهای معنوی زندهای است که توسط حواس شهودی ما قابل تشخیص است؛ بنابراین، افراد میتوانند با غوطهوری در جوهر حرکت، هشیاری خود را دگرگون کنند.

کلونینگر از اصطلاح «والایش» برای تعیین فرآیند بالاکشیدن تفکر از یکی از ترازهای دوسوگرایانۀ هشیاری به زیرتراز متناظر تراز معنوی استفاده میکند. در واقع والایش، افکار را درخشان و متعالی میکند، در حالی که همزمان از تمامیت هستی ما و روابطمان در زندگی محافظت میکند. از این رو، تغییر تفکر به نمودهای تناسلی تراز معنوی از طریق والایش منجر به فهم امید میشود که تعارضهای تراز تناسلی را آشتی میدهد. تغییر مکان تفکر به نمودهای مادی تراز معنوی منجر به فهم دهشمندی میشود که تعارضهای تراز مادی را آشتی میدهد. تغییر فکر به نمودهای عاطفی تراز معنوی منجر به فهم صلح میشود که تعارضهای تراز عاطفی را آشتی میدهد. تغییر تفکر به نمودهای اندیشگی تراز معنوی منجر به درک ایمان میشود که تعارضهای تراز اندیشگی را آشتی میدهد و به وضعیت پایدار و مداوم آگاهیهای بدون گزینش یا هوش یکپارچه منتهی میشود. ارتقاء بیشتر تفکر در تراز معنوی به اوج انسجام شخصیت میرسد که در آن افراد فقط به سرسپردگی در وحدت هستی علاقه نشان میدهند.

شاید برای این داستان بتوان از درهم تنیدگی حقیقت سخن گفت. هر کس با تمام وجود در حقیقت حل شود، همه اجزای هستی با وی همراه و هماهنگ اند. ابوجهل چون همچون شیطان بر علیه یگانگی هماهنگ حقیقت هستی عصیان کرده است و فروتنی را به کناری نهاده و منیت بر وی غلبه کرده است، با وجود مشاهده حقیقتی که با باور وی هماهنگ نیست، خشمگین میشود و نشانهها را بر زمین میکوبد. اینکه هر کس فروتن و تسلیم در برابر حقیقت غایی باشد، همه اجزا هستی بر حقانیت وی شهادت میدهند. اما اگر مغرور و پر نخوت باشد، از هماهنگی با تمامیت هستی خارج میشود و در آن صورت حتی حواس پنجگانه نیز نمیتواند به وی کمک نماید. این همان موسیقی هستی است که فراتر از زبان عمل میکند. همان طور که زبان موسیقی زبان بینالمللی است و همه آن را درک میکنند. هستی هم الحان خود را دارد که بر هر کسی آشکاره نیست.منطبق با تئوری کلونینگر حس باطنی حقیقت awareness of truth بعد از حسهای باطنی هستمندی، آزادی و زیبایی اگر بیدار شود میتواند چنین هارمونی را درک کند. آگاهی بر حقیقت بالاتر از زبان عمل میکند.

در عالم مواردی در جریان است که با این حسهای خود قادر به درک آنها نیستیم. پس حسهای ظاهری ما ناقصاند. بر همین اساس استدلال ناتوان است.پای استدلالیان چوبین بودپای چوبین سخت بیتمکین بودمولوی معتقد است که ما جز همین حسهای ظاهری حسهای دیگری داریم که اگر آنها را تقویت کنیم، قادر به درک بسیاری از محرکهای ناشناخته در همین جهان خواهیم شد.پنج حسی هست، جز این پنج حسآن چو زر سرخ و این حسها چو مسکسی که فاقد این ابزار تشخیص یعنی پنج حس باطنی است، چگونه میتواند ناله چوب خشکی را درک کند.آنک او را نبود از اسرار دادکی کند تصدیق او نالهٔ جمادفقط کسانی که توانستهاند با عالم غیب ایجاد ارتباط کنند یعنی اهل دل، سخن آنان را میشنوند و میفهمند:نطق آب و نطق خاک و نطق گلهست محسوس حواس اهل دلدر این جهان همه چیز در حال گفتگویند و اطلاعات رد و بدل میشود، اما ما قادر به درک آن زبان نیستیم. مگر آنکه حواس خاموشمان را بیدار کنیم. بنیاد جهان اطلاعاتاست و جهان همواره در حرکت است و اگر اطلاعات در حرکت باشند، این یعنی کلام!در داستان های قبلی از جمله داستان مرد بقال و طوطی و داستان نخجیران و شیر به حواس باطنی پرداختیم که عبارت بودند از حس باطنی هستمندی، اراده آزاد، زیبایی، حقیقت و خیر.

طبق محتواي این داستان به تولد ثانی آنکه در وجود آدمی جان و روان می رسد از غیب چون آب روان خواهیم پرداخت.

شاید بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید گذر از مراحل اول و دوم و مردن بر دوسوگرایی و در این عشق چو مردید همه روح پذیرید، افکار ژرفابینانهی مرحله سوم نادوسوگرایی است.

به گفتۀ مونتنی، انسان بخش جداییناپذیر از نظم طبیعی جهان است و آگاهی از این وحدت و واقعیت باعث ایجاد هیبت و تکریم میشود و به خرد و نیکزیستی منتهی میشود.

طبق نظریه کلونینگر برای فهم این داستان باید از علت و معلول فیزیک کلاسیک گذشت و با ناسببی فیزیک کوانتوم مساله را حل و فصل کرد. داستان های بسیاری در مثنوی مبتنی بر ناسببی بیان شده که داستان شاه و کنیزک از آنهاست. عاشق شدن شاه بر کنیزک ناسبب است. از قضا سرکنگبین، صفرا فزود، ناسبب است.

با توجه به نظریه کلونینگر در پی آنیم که بدانیم چگونه در معرض آن بختی باشیم که مگس را به هما تبدیل میکند یا خرگوشی را ترفندی غالب بر شیر شاه جنگل میبخشد. در واقع همان طور که در داستان قبل با اشاره به بیت از کی بگریزیم؟ از خود؟ ای محال از کی برباییم؟ از حق؟ ای وبال اهمیت خودآگاهی و مراحل آن را شروع کردیم در ادامه در این داستان به مرحله سوم میپردازیم که شاید همان بخت داستان ما تجدید خاطره خودانگیخته واقعیت زندگی در مرحله سوم خودآگاهی است! در این مرحله است که درمییابیم که ما واجد فهم بسیطی برای حل و فصل تعارضها هستیم که تحت ژرفابینانگی است.